عمو جان!از یادم نمی رود روزهای پر خاطره ی دیدارت .آن زمان که موعود دیدار کبوتر پر شکسته ی جنگ نزدیک می شد شوقی عجیب تپش قلبم را شتاب بیشتری می داد و مرا به سوی تو می کشید . در باز می شد و تو در قاب چشمانم جای می گرفتی . وقتی تو را می دیدم آرام می شدم این آرامش را کجا وصف توانم کرد ای آموزگار صبر و استقامت تو مرا به شهر چلچله ها بردی شهری که مردمش همه سبز بودند و گلهایش بوی ترنم خدا می دادند و بچه هایی که سرود روح سبز تو را از بر می خواندند .
ای مهربانترین پدر!کدام نگاه را دیدی که نگاه پر از تمنای همسر ایثارگرت و سیده فاطمه و سیده سمانه را تنها گذاشتی .آوای کدام نجوی ملکوت را برای تو آذین بست . نشان باغ آینه ها ،چشمه خورشید،درخت سدره طوبی و خانه ی پروانه ها را که در گوشم زمزمه کردی . فهمیدم که دلت تنگ دیدار محبوب است . پس نجوی می کنم نام مقدست را ای شهید به یادمان سومین سال پرگشودنت.(سید علی احسایی)
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد فریبنده زاد و فریبا بمیرد
گروهی برآنند کاین مرغ شیدا کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا بر آمد شبی هم در آغوش دریا بمیرد

