عمو جان:
آن روز به بدرقه ات آمده بودم تا دستبوس دستانی باشم که عن قریب دست در دستان آفتاب می نهاد و طعم جاودانگی تا ابد رابه تجربه می سپرد. نظاره ات کردم به جامه ی سپید احرام عاشقان و آنچنان جامه سپیداحرام با طرازی به سرخی شهادت بر قامت بلندت مزین می نمودکه هر قطره اشک را به قطره ی دیگر این ندا بود که آنچنان بر مقدم آسمانیش ببارید که هیچ گاه دیگر بر این زمین قدم نخواهد نهاد و قلبم بارها و بارها خوانده بود از چشمان مهربان تو ،که جام دل مرا جز شراب پیروی خون خدا، حسین زهرا(س)لبریز نخواهد کرد وای ،مهربان دل مرا به دل تو چنین آشنایی بود. چه کنند سیده فاطمه و سیده سمانه که دل بابا را هنوز فرصت معرفت نیافته بودند.اکنون پس از سه سال از پرواز عاشقانه ی تو به طواف حضرت جانان که می گذرد در چشمان و وجودآنان خوب می بینم که شاگرد مکتب زینب اند همانگونه که تو خواسته بودی . ای وامانده از سلوک آفتاب، ای خسته از پیروی ات سمند جان ، چگونه جام عرفه را به ناگاه نوشیدی؟ و چگونه بی خبر همسفر مسافر عرفه، حرمت خدا، حسین (ع) شدی؟ و اکنون که می نگرم می بینم که به حق سینه تو را جز مدال یاری حسین (ع) مدالی مزین نبود ؛ عمو جان جز قاب عکس روی طاقچه خانه مرا به تو مرجع و پناهی نیست ای فریاد و ندای هرلحظه ی دلم ، ای در مقابل مردانگی و استقامت تو کوه های سترگ شرمسار، ای در مقابل بخشندگی و مهربانیت ابر های غرنده ناتوان ، ای در مقابل شجاعتت شیر ژیان وا مانده ، و سوگند به نام بلند و مردانگیت شهادت.
«راه پر رهروت را خالی نخواهیم گذاشت.» فرزندان برادرت: «سید علی و سید محمد »

