جانباز شهید حاج سید نظام الدین احسائی در سال 1337 در سیرجان دیده به جهان گشود و در دامان پدر و مادر دلسوز و انقلابی پرورش یافت . دوران ابتدایی ،راهنمایی و دبیرستان را در سیرجان گذراند. درسال 1356 موفق شد از طریق کنکور سراسری در رشته فیزیک دانشگاه شهید باهنر کرمان پذیرفته شود .در اوایل جنگ به جبهه رفت و در عملیات سوسنگرد از ناحیه ی کمر مورد اصابت ترکش قرار گرفت و قطع نخاع گردید . با اصرار دوستان مسئولیت اداره ی جهاد کشاورزی شهرستان سیرجان را پذیرفت و خدمت رسانی به محرومین جامعه را ادامه داد و در سال 1368 ازدواج نمود که حاصل ازدواج ایشان دو فرزند است و سرانجام در تاریخ 12/11/1382 بر اثر جراحات ناشی از مجروحیت بدرجه ی رفیع شهادت نائل آمد. (سید علی احسائی)
+ نوشته شده توسط سید علی احسایی در 85/11/17 و ساعت
23:41 |
بگذار تا بگریم چون ابر در بهارانکز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران
بار دیگر چاوش ارجعی الی ربک در روز عرفه بلند و روح ملکوتی جانباز شهید حاج سید نظام الدین احسائی را تا ملکوت اعلی بالا برد و رنج فراقی که 23 سال بین او و معبودش فاصله انداخته بود را تسکین بخشید .
او که در اولین روزهای جنگ فرمان پیرو مرادش را لبیک گفته بود و در زمانی که بسیجیان در مظلومیت کامل به سر می بردند لباس بسیجی به تن کرده تا مرز شهادت پیش رفت ولی مشیت الهی بر این تعلق گرفت که علاوه بر اجر شهادت پاداش 23 سال جانبازی نیز بر آن افزوده گردد . اما جانبازی بیشتر از 70% مانع از فعالیتهای وی نگردید و با تمام توان در مدیریت های مختلف مشغول خدمت به مردم بود.روحش شاد و راهش پر رهرو باد.
+ نوشته شده توسط سید علی احسایی در 85/11/16 و ساعت
23:21 |
مطالب جالب توجه ای برای شما خوانندگان گرامی دارم که توجه شما را به آنها جلب می نماید:
این شهید بزرگوار سعادت بسیار بزرگی داشتند که مراسم عزاداری ایشان مقارن با روزهای مبارکی بوده است .
روز شهادت:روز عرفه- روز شهادت مسلم ابن عقیل (ایشان عضو هیئت امناء ،هیئت و مسجد مسلم ابن عقیل سیرجان بودند.)- روز دوازدهم بهمن همزمان با ورود امام (ره) به وطن و آغاز دهه ی فجر
روز تدفین:صبح روز عید قربان در حضور هزاران نفر از اقشار مختلف مردم نماز ایشان برگزار گردید، سپس امام جمعه ی شهرستان از کرامات ایشان فرمودند.
عید اول: عید غدیر خم (عید سادات )
روز چهلم:روز تاسیس بنیاد شهید و روز بزرگداشت شهدا
امیدوارم رهروی لایق برای ایشان باشم.
+ نوشته شده توسط سید علی احسایی در 85/11/16 و ساعت
23:20 |
بله. شهیدان زنده اند ،الله اکبر. مرگ،نظام را از ما نمی گیرد بلکه او را به ما باز می گرداند،پر صلابت و باشکوه ،چنان که شایسته ی اوست.
امروز دوشنبه 13/11/1382 ساعت 7:30 دقیقه است و با وجود مشاهده ی جماعتی حدود 100نفر در مقابل مسجد امیرالمومنین سیرجان، همگان می دانند که تا دقایقی دیگر چندین هزار نفر در این مکان تجمع خواهند کرد .بله امروز 13 بهمن ماه «کبوتری سبکبال پرواز را شروع کرده» پس «یاسمن ها را فراخوانید /با سپیدی کوچکشان» برای آن کسی که نام بلند عشق را دوباره تکرار کرد . او که با زشتی ها و تاریکی ها به رزم در آمد، بی عدالتی ها را تاب نیاورد و در این راه مدت ها خود را نشسته بر صندلی چرخ دار دید تا برای تمامی ما اسوه ی امید ومقاومت باشد این روزها همچون کبوتری سبکبال از پیش ما رخت بر بست تا همیشه با ما باشد. خود گفته بود«قشنگ ترین قصیده، رهایی» میان مردن و دفن شدن ،فاصله ی یک روزه بود و این باعث شد دوستداران این شهادت بدون هیچ اعلام قبلی و به طور خودجوش ،در یک مراسم باشکوه همراه با اشک دل شب را در مساجد به صبح برسانند تا در صبح عید قربان در تشعییع پیکر پاک شهیدی شرکت کنند.
در بهشت زهرای سیرجان در کنار قبر استاد نصیری لاری در نیمه ی دوم زمستان ، خورشید با قدرت واقتدار زمستانی خود می تابید و باعث گرم شدن هزاران تن از عاشقان شهید می شد .در زمان دفن، سوگواران تلاش مضاعفی برای نزدیک ساختن خود به گور شهید می کردند اما«کاش می توانستند از آفتاب یاد بگیرند / که بی دریغ در دردها و شادی هایشان /حتی با نان خشک» در این مراسم تسلیت نامه ی وزیر جهاد کشاورزی برای خانواده ی آن شهید و پرسنل جهاد کشاورزی استان و سیرجان قرائت شد و از تمامی کسانی که در این مراسم شرکت کرده بودند تشکر به عمل آمد. برگرفته از :روزنامه ی استقامت شهرستان سیرجان ،مورخ:13/11/82
+ نوشته شده توسط سید علی احسایی در 85/11/16 و ساعت
23:19 |
اولین باری که او را دیدم داشت یکی از پیام های امام را که از نجف فرستاده شده بود روی نبش دیوار میدان شهرداری می کوبید. او را نمی شناختم و فقط از اینکه در آن روز ها کمتر کسی فعالیت علنی رژیم داشت ،این کار او توجه ام را جلب کرد . جوانی خوش سیما و با نشاط نشان می داد. بار دوم او را در جمع جوانانی دیدم که در مسجد جامع پای سخنرانی آیت الله صالحی مازندرانی نشسته بودند .
این دو مربوط به سال 57 و پیش از پیروزی انقلاب بود . آن روز ها حتی نام او را هم نمی دانستند اما به این جوان خوش سیما و با نشاط علاقه مند شدم . برخورد سوم من با او در سال 60 و پس از پیروزی انقلاب اسلامی بود که این بار او را متفاوت از قبل دیدم .
در دیدار سوم او را در جهاد سازندگی روی یک ویلچر مشاهده کردم . ابتدا از دیدن او روی ویلچر متعجب شدم و لحظاتی هم فکر کردم که شاید این جوان قطع نخاعی آن جوان رعنای سال 57 نباشد . اما خیلی زود متوجه اشتباهم شدم. او همان بود و با همان عشق و ایمان در اولین سال جنگ عازم جبهه ها شده و تیر خصم کمرش را نشانه و او را معلول کرده بود. آن زمان او را از طریق جهاد اعزام نکردند ، و لذا سال59 راهی بندر عباس شده و از طریق سپاه آن شهر به جبهه شتافته بود. 5 روز اول را در منطقه ی عملیاتی بستان گذرانده بود و در جریان عقب نشینی نیروها در عملیات سوسنگرد تیر مستقیم دشمن مهره ی چهارم کمرش را نشانه رفته و او را قطع نخاع کرده بودند،همان هایی که خداوند کمرشان را شکست و آنها را با سر به زباله دانی تاریخ افکند. اما چه باک! سید ما اگر چه از ناحیه ی جسم معلول شد اما فکرش سالم و مدیریتش ستودنی بود . یکسال توفیق همکاری با او در جهاد به اندازه ی یک عمر برایم درس و کلاس بود . او روح بلند واعتماد به نفس عجیبی داشت . در اغلب کارها نظر او تعیین کننده بود . همه او را «نظام» صدا می کردند و هر کجا که به بن بست می رسیدند می گفتند برویم ببینیم نظام چه می گوید.
علی رغم معلولیت جسمی ، سالهای سال مدیریت جهاد سازندگی و هدایت گروهی از انسان های عاشق و پاکباخته را بر عهده داشت. توانایی های فکری و مدیریتی او باعث شد تا پس از ادغام دو سازمان بزرگ جهاد سازندگی و کشاورزی او را در راس این سازمان بگمارد. این جانباز فداکار در مسائل سیاسی هم نقشی کارآمد و تعیین کننده داشت.کسب نظر او برای همه اهمیت ویژه ای داشت و نقطه نظرات او مبنا و محور بسیاری از تصمیم گیری ها می شد . این اواخر درد کلیه امانش را بریده بود ، اما با همه ی ناراحتی های جسمی کارش را رها نمی کرد .
او اعتقاد داشت تا نفس در بدن دارد باید به مردم خدمت کند . در آخرین روز پر بارش نیز به قصد کار از منزل خارج شد اما این بار عوارض ناشی از جانبازی و ضعف های جسمانی و قلبی مانع از ورود به محل خدمتش شد و در بین راه شهد شیرین شهادت را پس از سالها جهاد وعبادت نوشید. او پس از 23 سال ویلچر نشینی خیل دوستانش را تنها گذاشت و از ویلچرش که بیش از دو دهه با آن اخت و الفتی جدانشدنی داشت سرانجام جدا شد. بله« نظام » ما رفت و سیده فاطمه و سیده سمانه ی عزیزش را با همسر ایثارگرش تنها گذاشت.
او اینک در جوار حق آرام گرفته است تا پاداش سالها زندگی توام با جانبازی و فداکاری خود را از سرور و سالارش حسین (ع) و آقایش ابوالفضل (ع) دریافت کند . چنین باد انشاالله .
برگرفته از :«خاطرات یکی از همکاران آن شهید بزرگوار در جهاد سازندگی شهرستان سیرجان»
+ نوشته شده توسط سید علی احسایی در 85/11/16 و ساعت
23:18 |